Donnerstag, 26. September 2013

با د کنک‌ها وقتی‌ زیادی با د بشند یقیناً میترکند  و تیکه پاره میشوند،چون تحمل حتا با د اضافه هم مشکل است...
ولی‌ آدمها از بادکنک‌ها هم کم تحمل ترند،وقتی‌ بهر دلیلی  مثل ثروت یا مقام یا نداشتن ظرفیت هنری یا اظهارات دیگران یا خود باوری ذهنی‌ یا اتکا به گذشته‌های از دست رفته مثل زیبائی و تناسب اندام  یا پیشینیان خاک شده‌شان یا حس جنسیتی با د میشوند،  چنان میترکند که تکه پاره‌های آنها قابل جمع کردن نیست و همه اطرافیان را هم با این ترکشها نابود میکنند
امان از با د اضافی

Montag, 23. September 2013

به من بگو که فصل چشمات چه فصلیه
فصل  بهار و پائیز هر سااله میاد و میره
به من بگو که در قلبت چه خبره که صدا نداره
ساعت‌های عمر ما هم که  از وقت‌های سال و ماه و روز اند 
به من بگو که دوست داشتن چقدر می‌ارزه
اصلان اهل دوست داشتن و عشق هستی‌ یا، اینهم از گذر‌های  زمانند
به من بگو حواست کجاست که بمان نگاه نمیکنی‌
می‌ترسی‌ عکس من تو چشمات عوض بشه و .......
یا اینکه اینهم همش تماشا و فالند
انسانیت چقدر می‌ارزه...اصلان به اینجور حرفها فکر میکنی‌
یا اصلان میگی‌ انسانیت ،منی چند؟
به من خوب  و عاشقانه نگاه کن تا ترا در خود رویت کند 
به من ذول بزن  مثل خودم که خودم را در تو ریز کرده ام
به من دل‌ بده تا شیش دانگ مرا تسخیر کنی‌
میدانی‌ ،، من بجز تو سرپناه و تکیه گاهی‌ ندارم
با من باش،،اگر   به من فکر میکنی‌
نوشته حاکمی بر گرفته از  (پرتاب ۵۰۰)

Donnerstag, 19. September 2013

خیلی‌ وقت‌ها اتفاق می‌‌افتاد که طبیعت هم شما را وادار به کار‌های اجباری می‌کند که خواسته خود شما نیست.مثلاً میخواهید از یک مسیر کاملا  کوتاه و مستقیم به مقصد برسید ولی‌ ناچار میشوید  که تا مقصد  یک قسمت از مسیر  را دور بزنید،یا اگر به کوه سخت مسیری رسیدید با زدن تونل در دل‌ کوه از آن عبور کنید،یا اگر بدره یی عمیق یا رودخانه یی پر آب و پر شتاب  رسیدید روی آن ٔپل بزنید  و یا اگر به دریا  برخوردید با قایق و کشتی از آن گذر کنید،و شاید هم ناچار گردیدکه به علّت فاصله خیلی‌ زیاد و دور بودن راه به وسیله هواپیما به مقصد برسید که در این صورت باید از زمین بلند شوید و از آن با لا همه ی موجودات رزیر پا را ریزتر و کوچک تراز حد معمول ببینید و از روی سر همه برای رسیدن عبور کنید ،این دست خود شما هم نیست ،در آن بالا شخص هست که فکر می‌کند در قالب و اندازه خودش باقی‌ مانده ولی‌ بقیه که زیر پا هستند کوچک شده اند ،خوابهای شیرین هواپیما  طعم هوا و آسمان را میدهد،که هیچ ضمانتی برای فرودش بزمین  وجود ندارد،،همه میداننند که راه رفتن عادی آنهم طولانی آدم را خسته می‌کند ولی‌ از غرور آدم میکاهد.چون خسته است...از طّی مسیر پر فراز و نشیب‌ زندگی‌ خسته نباشید.................
نویسنده (حاکمی)

Freitag, 23. August 2013

راز و نیاز‌هایم با درد هایم
لاقل تو خوب و بهتر از دیگران مرا می‌شناسی،ای یار دیرین من .میدانم که تو مرا هرگز ترک نخواهی کرد و مانند همیشه  با تمام احساس و وجودت مرا عاشقانه همچنان  در آغوش خواهی داشت.تو گاهی‌ مرا وادار به نوای خوش  که اشتباهاً به آن ناله می‌گویند میکنی‌،و هردوی ما از آن لذت می‌بریم.تو بهترین یار وفادار من بوده و هستی‌ و اگرکمک کنی‌ که با من به مانی و ترکم نکنی‌ و زودتر از موعود خلوتگه راز  مرا به سوی خود نکشاند  بهترین دوستم باقی‌ خواهی‌ ماند.درد عزیز و نازنین  من ،یکدانه باقیمانده سالهای عمرم،ترا در ذره ذره سلول‌های بدنم ،،اعصابم،و استخوانهایم لمس می‌کنم و این حست را به فراوانی و شدت دوست دارم ،،آخر تو درد بی‌درمان منی تو درد عزیز منی،من هرگز ،هرگز  به درمان تو، توسط هیچ طبیب و دارویی رضایت نخواهم داد .همه از تو گریزانند.همه از تو میخواهند که تو آنها را ترک کنی‌ یا ترکت کنند،هیچکس آوای دل‌انگیز نالهای درد را دوست ندارد .کسی‌ نمی‌خواهد از درد ناله کند،همه میخواهند با خوردن یا آشامیدن  دوا  ،درمانی یا مشغولیات دیگری از دست تو درد عزیز خلاصی یابند، آنها قدر این دوستی‌ تو را نمی‌‌دانند ولی‌  من با تمام وجودم ترا دوست دارم،چون تا بحال ثابت کرده یی که ثابت‌ترین دوستم در وجودم هستی‌.تو مرا باور کرده‌یی و من ترا بیشتر از باور  پذیرفته ام.من از بودنت در وجودم لذت می‌برم چون دیگر من خودم نیستم.بسیاری به عنوان دوست و یا نزدیکتر آمدند و رفتند ،حتا.. والدینم مرا تنها گذاشتند و تا ابدیت رفتند ،ولی‌ تو دوست نازنین من ،درد بی‌ توقع وبا اخلاص من در سلول‌های بدنم ماندی  از تو کمال تشکر را دارم و ممنون این رفاقت دیرینه آات هستم  و خواهم بود..ای درد من  با من بمان  و هیچ مخلوق نخواهد توانست این جایگاهت را از من و از وجود من بگیرد و جانشین تو شود.قدر این دوستی‌ خالصانه را من میدانم و تو................

Freitag, 28. Juni 2013

بد مطلق  و خوب مطلق  وجود ندارد
دیگاه شما   بر چه سنجشی استوار است؟
تاریک می‌بینید یا روشن؟
عرضه می‌بینید یا تقاضا؟
خواهش میبیند یا ......مطلق 
از زیباییها میترسم 
که شاید من آنها را زیبا نبینم ،
لذت دید در  دیداری ‌ست  
که به زیبائی ختم میشود

Donnerstag, 20. Juni 2013

زندگی‌ آدم‌ها چون جوی آبی‌ روان است،
اگر این آب بیش از اندازه زلال و گوارا باشد ،هر آنکس که آن را می‌بیند دوست دارد جرعه یی از آن را بنوشد ،اگر چه لذات بخش است و عطسه دیگری را برطرف کرده استولی در انتهای جوی دیگر آبی وجود ندارد تا زنده بودن آن جوی را  به تماشا به گذارد و این بستر جوی آب است که خشک میماند،و همه از آن بدون توجه عبور میکنند،آیا آب روان زندگی‌ نباید  مایه حیات خود زندگی‌ هم باشد،
آیا همه انسانها ظرفیت شنیدن  نکات  ریز زندگی گی‌‌ دیگران را دارند؟،چه مقدار از این نکات سهم خود انسان است که در انتهای زندگی‌ بخشکی  نرسد.
زندگی‌ کردن  صادقانه زیاد آسان نیست.

Donnerstag, 23. Mai 2013

نمیدانم چرا هر روز من سالروز سخت زندگی‌ام شده است ،درین روزهای سخت تنها یی فقط میتوانم جشن غم‌هایم را با لبخند گریه‌هایم  نوازش دهم،او که نتوانست بیشتر تحمل کند و آن یکی‌ هم  با ضربه خیالی آمده بود  که خردم کند،تنها یی بهترین و آرام‌ترین دوست و همنشین من شده است ،البته گاهی‌ سراغ تنهایی دیگری را می‌گیرد البته نه خیلی‌ جدی ،تنها یی خودش میداند که  او هم حدی دارد.گاهی‌ پیشنهاد میکنند که با مرگ هم اتاق شوم و از تنهایی مفرط بیرون آایم،بد پیش فرضی‌ نیست  و باید کمی‌ بیشتر به آن فکر کنم ،ولی‌ اگر او هم با من نساخت  ،روی پیشنهاد‌های دیگر بیشتر فکر خواهم کرد

Mittwoch, 22. Mai 2013


آری داستان از این قرار است که:
همه بر این باور اند که خانمها موجوداتی ظریف،، لطیف،، نازک دل‌،،مهربان و حساس هستند ،که هیچ کس هم شکی در آن ندارد و خودم هم با کمال فروتنی  آن را باور دارم اما
یک نقطه کوچک را هم نباید فراموش کنیم که مردان  اگر چه همچون سنگ مقاوم هستند و شاید قلبی مهربان هم نداشته باشند  که اغلب آنها دارند،ولی‌ اگر این سنگ بر آثر یخبندانهای  پی‌ در پی‌ و ضربه‌های متوالی‌ ناا مهربانی بشکند  دیگر آن سنگ اولی‌ نخواهد شد و شما فقط  آن سنگ شکسته را  خواهید داشت  و نه سنگ اولیه را،

Donnerstag, 18. April 2013

از این جسمی‌ که برایم باقی‌ مانده است،،یک مشت پوست و استخوانی است که قسمتی از آن با احساسم بیگانگ شده است و اصلا وصل نمی‌شود که یقیناً باید آنرا دور بیاندازم،قسمتی دیگری هم میخواهد بزور خود را آویزه اعصابم کند و ترحم دیگران را جلب نماید که بدرد دور انداختن هم نمی‌خورد،فکر می‌کنم ذره یی   آن  ته  ،ته وجود دارد که چون روی آن لگد شده و میشود کارایی خود را از دست داده است و در حال نابودی کامل است،از ترحم بدون دلیل خدا نسبت به خودم متنفرم،بهتر است که به نیازمندان خودش ترحم کند و رحیم آنان باشد چه برسد به ترحم کسانیکه خود بنده اویند،،،وبال گردن  دیگران بودن از وجدانم بدور است و نمی‌پذیرد ،،خدا و بنده یی که او‌را با خود دارد برای رحمتش  شرط گذاشته و میگذرد، شرط گفته‌ها و ناگفته‌ها دارد،که خفه‌ام کرده اند،همه همدیگر  را میخواهند و دوست دارند به شرطی ، و فکر نمیکنند که تا بحال قربانی این شرط‌ها شده اند بدون اینکه از خود  بودن لذتی برده باشندمن دوستش دارم  بدون هیچ شرط و پیش شرطی،،، من هیچ شرطی را هم دوست ندارم.،شرایط برای آدمهای مشروط بماند،فرصتی نیست که خودم را قربانی شرط‌ها بکنم اگر خودم حتم  تو را هم خودم میدانم و گرنه تو شرط باش و من خودم ..............

Dienstag, 16. April 2013


شروع یک روز عمر  بهاری
با غنچه‌های امید
که عطرشان به مستی زندگی‌ می‌رسد
و طبیعت خدا را
در قابی از زندگی‌
به تو
آری به تو
تقدیم می‌کنم
من  به امید فردای  با تو 
عشق می‌کنم

Montag, 25. März 2013


می‌ گویند مرگ حق است،ولی‌ من می‌گویم که که اجبار است.از روزی که به دنیا می‌‌ایم خودمان را برای آن آماده می‌کنیم،
طول عمر یعنی‌ ماله کشی‌ بر گذر زمان

هستی‌ را به مستی و مستی را  به هستی‌ پیوند دهیم،و زندگی‌ طبیعت خاموش را باورانه پذیرا باشیم،

بعضی‌ وقت‌ها لازم است که آدم با کوه و صحرا و دریا و رودخانه‌ها و ستاره‌ها و مورچه‌ها و پشه‌‌های ریز درد دل کند،مطمئن هستم که صدایش بجایی نمیرسد و هیچ گوش شنوایی نیست،ولی
دل‌ خود آدم  حتما آرام می‌گیرد،این کار یعنی‌ مقاومت و پایداری در مقابل بی‌ وفایی ها،
تلاش کردم که گرد و خاکی که از ندانم کاری‌های دیگران به خصوص فرزندانم  بلند میشد را در مغز خودم بنشانم تا با نشست این غبار در مغزم  آنها به زیبای بیشتری  جلوه کنند
از پله‌های زندگی‌ بالا رفتم تا به اوج بیشتری برسم  ولی‌ افسوس  که فاصله‌ام را با خودم بیشتر کردم،، اکنون آنچه را که نمی‌توانم ببینم خودم هستم

من از کنار آرامگاه بزرگمردی سخن می‌گویم که دشمنان کینه توز و لجوج او و ایران نتوانستند میهن پرستی‌ و اراده خلل ناپذیرش را نسبت به آبادانی و جهانی‌ کردن نام ایرانزمین انکار کنند.
من از کنار آرامگاه بزرگمردی از تاریخ ایران و جهان فریاد می‌کشم که در دوران شکوفایی ایران  پس از ۲۵۰۰ سال پادشاهی  مدون ،،مردم ایران قدر و منزلتش را ندانسته و با وعده‌های دروغین و خیالی دشمنان قسم خورده ایرانی‌‌ها خود را با زنجیر مذهب حق اویز نموده و در چنگال خون آشامان مذهبی‌ اسیر کرده که نسل بعد هنوز توان ندانم کاری‌های آنها را بدوش میکشند،من کنار آرامگاه بزرگمردی از تاریخ ایران سخن می‌گویم که او تان ابر مرد دانای زمان خود بود که نقاط کور اجتماعی ،سیاسی و اقتصادی و فرهنگی‌ جهان و خصوص این منطقه خطرناک  از دنیا را بدرستی به آنالیز میکشانید ،دنیایی که در تاونسرخ وسیاهخوتر بود دأمان بدنبال خودکشی  و منطق ربایی،،
اکنون که تو نیستی‌ که به آن گفته خود رسیده باشی‌ که پس از رفتن من ایران و دنیا را وحشتی عظیم و غیر قابل کنترل در بر خواهد گرفت.
اکنون که در میان ما نیستی‌ تا بر ایده‌های بزرگت سجده کنیم و آنها را برای سازندگی ایران الگو قرار دهیم ،دشمنان کلیشه تو هنوز سر سام گرفته از ناااام تو در وحشت بسر میبرند ،وطن پرستی و از خود گذشتگی‌هایت در قلب تاریخ به قدرت نام ایران ثبت گردیده است ،به روح و ارامگاهت خالصانه و خاضعانه تعظیم می‌کنم

Sonntag, 17. März 2013


شرف و غیرت و شهامت تو 
به ز هفتاد مرد بی‌ پایه است
مردگانند بی‌ تفاوت ها
آفتابی تو ،در دلت سایه است


زندگی‌ مثل خاک و آبه که حاصلش گله،اگه قالب گرفته نشه وا میره،اگه قالب هم بگیری و یک بارون روش بخوره باز هم وا میره،تازه اگه این قالب رو تو کوره بپزی و بشه اجر  و قشنگش  و محکمش بکنی‌  ولی‌ محکم زمین بندازی و پرتش بکنی‌  وا نمیره که دوباره غالبش بزنی‌ بلکه میشکنه ،پس باید مواظب بود که آب و خاک گل خوبی‌ بشه و خوب هم قالب گرفته بشه و پس از پخت در کوره  ازش بدرستی استفاده کنی‌ تا نشکنه که بعدش  آجر خورد شده است وقالبی در کار نیست.

Sonntag, 10. März 2013

اینجا  برف می‌بارد،اگر چه سفید است ولی‌ آنچنان سرد است که یخ قلب اوست،اینجا زیر پایت برق بلور است و شفاف که اگر پا روی آن بگذاری با سر زمین خواهی‌ خورد و اینجا هوایش بدون گرد و خاک و غبار که گاهی‌ از صافی و پاکی آن سکته میکنی‌.در اینجا  مردمانش به کارشان دلبسته اند و زندگی‌ را با خیام قسمت کرده اند کاری را که میکنند از انجام آن لذت میبرند و در فراغت از کار کتاب و شراب  را بهترین محرمان خود میدانند.در این جا مهر بی‌ حد و حساب بهم نمیورزند که در دلشان حساب طلبکاری برایش باز کنند،هرچه در دل‌ دارند بی‌پروا آشکار میکنند بدون هیچ ترسی‌ از نامحرمان  سود جو تا همه چیز برای خودشان روشن و واضح باشد،در اینجا کمتر به کسی‌ ترحم میکنند،بلکه بیشتر داو‌ طلبانه بدون چشم داست خاصی‌ کمک میکند و معتقد هستند که ترحم توهین به شخصیت انسانی‌ است و باعث خار شمردن او  میشود،در اینجا برای کودکان و زنان احترامی خاص قائل هستند،البته نه به این خاطر که آنها ضعیفتر از سایرین اند، بلکه باور دارند که کودکان تنها سرمایه ارزشمند آینده و زنان جامعه هم زایندگان  و مربیان  سازندگان آینده دنیا هستند،در اینجا بخوبی روشن شده است که همه انسان‌ها  دارای یک حقوق از همه نظر هستندو تلاش میکنند که در نهایت به آن احترام گذارند،هر کس به ندازه دانایش انتظار از خود دارد و عمل می‌کند،نه به اندازه جهالت خیالی، در اینجا دری برای بهشت و دری جدا برای جهنم  برای فریب خود و خدای خود وجود ندارد ،همه از یک در  وارد و یا خارج میشوند ،کسی‌ گرسنه نیست مگر اینکه آدمهای از جنس دیگری خود را به گرسنگی بزنند ،برای زیبایی امتیاز زیادی قائلند  ولی‌ نه باندازه دانائی و دانش ،هر چیز را در جای خودش استفاده میکنند البته که استثنا هم هست همانگونه که در فصول سال طبیعت هست،مبارزه برای بهتر زیستن جامعه شدت دارد و اگر اشتباهی روخ داد همه خود را در این اشتباه شریک میدنندقزات اینجا برای اجرای احکام  حق دارند تا خطوط قانون را بخوانند  تا احساسی‌ به داوری نشینند.در اینجا رضایت مردم الویت اول است و اگر مسئولی از چشم مردم بیفتد خدا هم نمی‌تواند کمکش کند و اگر هم موفق بود فقط به وظیفه آاش عمل کرده است وخاک اینجا او را در قلب خود ثبت می‌کند.در اینجا عشق یعنی‌ زندگی‌ و زندگی‌  یکطرفه نیست و هرگز شخص عاشق بابت از خود گذشتگی‌ها حقی‌ خاص قائل نخواهد شده ،چون خواست و میل خودش بوده است تا به این زندگی‌ دست یابد،اشتراک  در زندگی‌ باعث نخواهد شد که برای زنده ماندن آنرا ادامه دهند بلکه لذات از زندگی‌ فدای ادامه آن نمی‌شود،در اینجا انتقاد از خدا و نمایندگانش کاملأ آزاد است و معتقد هستند که همه چیز و همه شخص و خدا هم  قابل نقد کردن هستند، استوانه‌های زندگی‌ توخالی و توهم و خیال نیستند بلکه بیشتر بر پایه‌های علمی‌ و تحقیقی ´حتا اگر کامل نباشد به دور نمای آن استوانه مینگرند ، در گذشته‌های خود غرق در خفت یا افتخار نیستند،از آن بعنوان درسی‌ برای ساختار آینده استفاده میکنند،زندگی‌ را در آینده میبینند  اشک تمساح و دغل بازی و ریا کمتر خریدار دارد و مردم  به  دون دادن امتیزای او‌را بحال خود رها میکنند تا خودش از کارش لذت برده باشد.و آنها گاهاً افسوس هم میخورند ،فقط بخاطر آنکه نتوانسته اند آن اشتباه را نکنند،در اینجا دولت بمردم خودش تعلق پیدا کرده است و خود را وقف آنان کرده است،بلور‌های از جنس آب  که مایه زندگی‌ است  پا روی آن نمی‌گذارند ،،،،،

Freitag, 1. März 2013


به چشم‌هایم گفتم ببار شاید تو مرا  به بهار رسانی
او بجای اشک  خون گریست 
پرسیدم لاله را دوست داری 
رنگها پریدند
تا به بیرنگی  از بهار

Dienstag, 12. Februar 2013


اگر روزی نسیم فکری انسانی‌  به طوفانی تبدیل شود و این طوفان همه گرد و غبار‌های فکری را با خود همراه کند و راهی‌ هم به بیرون نداشته باشد،چگونه فرو خواهد نشست؟و اگر هم بخواهد فرونشیند گرد و غبارش  کجا را نابود خواهد کرد؟
طوفان‌هایی‌  که از شوره زار بر پیکر نیشکر‌ها میدمند ، به هنگام تصفیه،،  شکر شوری  را خواهیم داشت که هم مزه  شکر نخواهد بود

مفلوک‌ترین آدم‌ها آنها یی هستند که به خاطر اعتقاد‌شان به مرز فکری رسیده اند و اجازه تفکر بیشتر از آنها صلب شده است.آن‌ها حق پرواز فکری ندارند و از تحت ستم‌ترین مخلوقات هستند.آن‌ها اجازه ندارند که به سوالات فکریشان جواب دهند.
تحمل مرز فکری بسیار سخت تر از تحمل درد‌های کشنده است 
با شکم گرسنه میتوان به اغنای فکری رسید ولی‌ با افکار گرسنه ،هم خود و هم دیگران را گرسنه نگه می‌داریم
خشتبخت‌ترین افراد آنها یی هستند که همیشه به سوالاتی جدیدی میرسند که دیگران به آنها نرسیده اند . 

شیرین‌ترین و در عین حال بی‌ خاصیت‌ترین میوه زندگی‌ انسان ازدواج است،،،،،،،،،،،،،،،،
خدا قدرتی‌ غیر دینی و مذهبی‌ است ،،،به بی‌ دینش اعتقاد راسخ دارم ..................
خدا بی‌دین‌ترین بی‌ دین هست.........................
من در ازدواج هیچ مشخصه یی از خوشبختی‌ نمی‌بینم،ولی‌ در زندگی‌ مشترک خوشبختی‌ حتما وجود دارد........
زندگی‌ مشترک قبل از بلای ازدواج شروع میشود،که با ازدواج از ارزش آن کاسته میشود.....
آفتاب دلیل روشنا‌ای است ولی‌ روشنا‌ای دلیل آفتاب نیست..............
ازدواج مرگ زود رس عشق دو عاشق است ......................
حشرات موجوداتی کوچکتر از انسانند ،ولی‌ ضعیفتر از انسان نیستند.....
شکم و جگر دو عضو مهم بدن هستند ولی‌ کسی‌ را شکمبه یا شکمو صدا کنی‌ بیشتر خوشش میاید یا جگر و جگرو

Blog-Archiv