Mittwoch, 14. November 2007

یک روز خدا برای بررسی اوضاع وارد دوزخ و بهشت شد. اول رفت دوزخ دید که، کوره ها درست کار می کنند و جای بعضی ها خالی تا دلتون بخواهد ملا هست که، دارند روغن گیری می شوند
بعد رفت بهشت تا خواست به طرف بهشت برود یکی در گوشی مطلبی به او گفت و خدا هم فورا از جیبش یک ماسک درآورد و به طرف بهشت رفت چون شایع شده بود که، لاشه ملایی در مسیر بی صاحب افتاده است
سال های نیامده را دیروز سپری کردم، روی ماسه های مرده، اسکلت ماهی را دیدم، که چند سال گذشته را با خمیازه ای سپری خواهد کرد
هر دوی ما برای گفتگوهای مشترک می خواستیم چیزی بگوییم ولی چون هر دو به خمیازه رسیده بودیم خوابمان برد
او برگشت به گذشته ومن به آینده