Donnerstag, 18. April 2013
از این جسمی که برایم باقی مانده است،،یک مشت پوست و استخوانی است که قسمتی از آن با احساسم بیگانگ شده است و اصلا وصل نمیشود که یقیناً باید آنرا دور بیاندازم،قسمتی دیگری هم میخواهد بزور خود را آویزه اعصابم کند و ترحم دیگران را جلب نماید که بدرد دور انداختن هم نمیخورد،فکر میکنم ذره یی آن ته ،ته وجود دارد که چون روی آن لگد شده و میشود کارایی خود را از دست داده است و در حال نابودی کامل است،از ترحم بدون دلیل خدا نسبت به خودم متنفرم،بهتر است که به نیازمندان خودش ترحم کند و رحیم آنان باشد چه برسد به ترحم کسانیکه خود بنده اویند،،،وبال گردن دیگران بودن از وجدانم بدور است و نمیپذیرد ،،خدا و بنده یی که اورا با خود دارد برای رحمتش شرط گذاشته و میگذرد، شرط گفتهها و ناگفتهها دارد،که خفهام کرده اند،همه همدیگر را میخواهند و دوست دارند به شرطی ، و فکر نمیکنند که تا بحال قربانی این شرطها شده اند بدون اینکه از خود بودن لذتی برده باشندمن دوستش دارم بدون هیچ شرط و پیش شرطی،،، من هیچ شرطی را هم دوست ندارم.،شرایط برای آدمهای مشروط بماند،فرصتی نیست که خودم را قربانی شرطها بکنم اگر خودم حتم تو را هم خودم میدانم و گرنه تو شرط باش و من خودم ..............
Abonnieren
Posts (Atom)
