Montag, 25. März 2013


می‌ گویند مرگ حق است،ولی‌ من می‌گویم که که اجبار است.از روزی که به دنیا می‌‌ایم خودمان را برای آن آماده می‌کنیم،
طول عمر یعنی‌ ماله کشی‌ بر گذر زمان

هستی‌ را به مستی و مستی را  به هستی‌ پیوند دهیم،و زندگی‌ طبیعت خاموش را باورانه پذیرا باشیم،

بعضی‌ وقت‌ها لازم است که آدم با کوه و صحرا و دریا و رودخانه‌ها و ستاره‌ها و مورچه‌ها و پشه‌‌های ریز درد دل کند،مطمئن هستم که صدایش بجایی نمیرسد و هیچ گوش شنوایی نیست،ولی
دل‌ خود آدم  حتما آرام می‌گیرد،این کار یعنی‌ مقاومت و پایداری در مقابل بی‌ وفایی ها،
تلاش کردم که گرد و خاکی که از ندانم کاری‌های دیگران به خصوص فرزندانم  بلند میشد را در مغز خودم بنشانم تا با نشست این غبار در مغزم  آنها به زیبای بیشتری  جلوه کنند
از پله‌های زندگی‌ بالا رفتم تا به اوج بیشتری برسم  ولی‌ افسوس  که فاصله‌ام را با خودم بیشتر کردم،، اکنون آنچه را که نمی‌توانم ببینم خودم هستم

من از کنار آرامگاه بزرگمردی سخن می‌گویم که دشمنان کینه توز و لجوج او و ایران نتوانستند میهن پرستی‌ و اراده خلل ناپذیرش را نسبت به آبادانی و جهانی‌ کردن نام ایرانزمین انکار کنند.
من از کنار آرامگاه بزرگمردی از تاریخ ایران و جهان فریاد می‌کشم که در دوران شکوفایی ایران  پس از ۲۵۰۰ سال پادشاهی  مدون ،،مردم ایران قدر و منزلتش را ندانسته و با وعده‌های دروغین و خیالی دشمنان قسم خورده ایرانی‌‌ها خود را با زنجیر مذهب حق اویز نموده و در چنگال خون آشامان مذهبی‌ اسیر کرده که نسل بعد هنوز توان ندانم کاری‌های آنها را بدوش میکشند،من کنار آرامگاه بزرگمردی از تاریخ ایران سخن می‌گویم که او تان ابر مرد دانای زمان خود بود که نقاط کور اجتماعی ،سیاسی و اقتصادی و فرهنگی‌ جهان و خصوص این منطقه خطرناک  از دنیا را بدرستی به آنالیز میکشانید ،دنیایی که در تاونسرخ وسیاهخوتر بود دأمان بدنبال خودکشی  و منطق ربایی،،
اکنون که تو نیستی‌ که به آن گفته خود رسیده باشی‌ که پس از رفتن من ایران و دنیا را وحشتی عظیم و غیر قابل کنترل در بر خواهد گرفت.
اکنون که در میان ما نیستی‌ تا بر ایده‌های بزرگت سجده کنیم و آنها را برای سازندگی ایران الگو قرار دهیم ،دشمنان کلیشه تو هنوز سر سام گرفته از ناااام تو در وحشت بسر میبرند ،وطن پرستی و از خود گذشتگی‌هایت در قلب تاریخ به قدرت نام ایران ثبت گردیده است ،به روح و ارامگاهت خالصانه و خاضعانه تعظیم می‌کنم

Sonntag, 17. März 2013


شرف و غیرت و شهامت تو 
به ز هفتاد مرد بی‌ پایه است
مردگانند بی‌ تفاوت ها
آفتابی تو ،در دلت سایه است


زندگی‌ مثل خاک و آبه که حاصلش گله،اگه قالب گرفته نشه وا میره،اگه قالب هم بگیری و یک بارون روش بخوره باز هم وا میره،تازه اگه این قالب رو تو کوره بپزی و بشه اجر  و قشنگش  و محکمش بکنی‌  ولی‌ محکم زمین بندازی و پرتش بکنی‌  وا نمیره که دوباره غالبش بزنی‌ بلکه میشکنه ،پس باید مواظب بود که آب و خاک گل خوبی‌ بشه و خوب هم قالب گرفته بشه و پس از پخت در کوره  ازش بدرستی استفاده کنی‌ تا نشکنه که بعدش  آجر خورد شده است وقالبی در کار نیست.

Sonntag, 10. März 2013

اینجا  برف می‌بارد،اگر چه سفید است ولی‌ آنچنان سرد است که یخ قلب اوست،اینجا زیر پایت برق بلور است و شفاف که اگر پا روی آن بگذاری با سر زمین خواهی‌ خورد و اینجا هوایش بدون گرد و خاک و غبار که گاهی‌ از صافی و پاکی آن سکته میکنی‌.در اینجا  مردمانش به کارشان دلبسته اند و زندگی‌ را با خیام قسمت کرده اند کاری را که میکنند از انجام آن لذت میبرند و در فراغت از کار کتاب و شراب  را بهترین محرمان خود میدانند.در این جا مهر بی‌ حد و حساب بهم نمیورزند که در دلشان حساب طلبکاری برایش باز کنند،هرچه در دل‌ دارند بی‌پروا آشکار میکنند بدون هیچ ترسی‌ از نامحرمان  سود جو تا همه چیز برای خودشان روشن و واضح باشد،در اینجا کمتر به کسی‌ ترحم میکنند،بلکه بیشتر داو‌ طلبانه بدون چشم داست خاصی‌ کمک میکند و معتقد هستند که ترحم توهین به شخصیت انسانی‌ است و باعث خار شمردن او  میشود،در اینجا برای کودکان و زنان احترامی خاص قائل هستند،البته نه به این خاطر که آنها ضعیفتر از سایرین اند، بلکه باور دارند که کودکان تنها سرمایه ارزشمند آینده و زنان جامعه هم زایندگان  و مربیان  سازندگان آینده دنیا هستند،در اینجا بخوبی روشن شده است که همه انسان‌ها  دارای یک حقوق از همه نظر هستندو تلاش میکنند که در نهایت به آن احترام گذارند،هر کس به ندازه دانایش انتظار از خود دارد و عمل می‌کند،نه به اندازه جهالت خیالی، در اینجا دری برای بهشت و دری جدا برای جهنم  برای فریب خود و خدای خود وجود ندارد ،همه از یک در  وارد و یا خارج میشوند ،کسی‌ گرسنه نیست مگر اینکه آدمهای از جنس دیگری خود را به گرسنگی بزنند ،برای زیبایی امتیاز زیادی قائلند  ولی‌ نه باندازه دانائی و دانش ،هر چیز را در جای خودش استفاده میکنند البته که استثنا هم هست همانگونه که در فصول سال طبیعت هست،مبارزه برای بهتر زیستن جامعه شدت دارد و اگر اشتباهی روخ داد همه خود را در این اشتباه شریک میدنندقزات اینجا برای اجرای احکام  حق دارند تا خطوط قانون را بخوانند  تا احساسی‌ به داوری نشینند.در اینجا رضایت مردم الویت اول است و اگر مسئولی از چشم مردم بیفتد خدا هم نمی‌تواند کمکش کند و اگر هم موفق بود فقط به وظیفه آاش عمل کرده است وخاک اینجا او را در قلب خود ثبت می‌کند.در اینجا عشق یعنی‌ زندگی‌ و زندگی‌  یکطرفه نیست و هرگز شخص عاشق بابت از خود گذشتگی‌ها حقی‌ خاص قائل نخواهد شده ،چون خواست و میل خودش بوده است تا به این زندگی‌ دست یابد،اشتراک  در زندگی‌ باعث نخواهد شد که برای زنده ماندن آنرا ادامه دهند بلکه لذات از زندگی‌ فدای ادامه آن نمی‌شود،در اینجا انتقاد از خدا و نمایندگانش کاملأ آزاد است و معتقد هستند که همه چیز و همه شخص و خدا هم  قابل نقد کردن هستند، استوانه‌های زندگی‌ توخالی و توهم و خیال نیستند بلکه بیشتر بر پایه‌های علمی‌ و تحقیقی ´حتا اگر کامل نباشد به دور نمای آن استوانه مینگرند ، در گذشته‌های خود غرق در خفت یا افتخار نیستند،از آن بعنوان درسی‌ برای ساختار آینده استفاده میکنند،زندگی‌ را در آینده میبینند  اشک تمساح و دغل بازی و ریا کمتر خریدار دارد و مردم  به  دون دادن امتیزای او‌را بحال خود رها میکنند تا خودش از کارش لذت برده باشد.و آنها گاهاً افسوس هم میخورند ،فقط بخاطر آنکه نتوانسته اند آن اشتباه را نکنند،در اینجا دولت بمردم خودش تعلق پیدا کرده است و خود را وقف آنان کرده است،بلور‌های از جنس آب  که مایه زندگی‌ است  پا روی آن نمی‌گذارند ،،،،،

Freitag, 1. März 2013


به چشم‌هایم گفتم ببار شاید تو مرا  به بهار رسانی
او بجای اشک  خون گریست 
پرسیدم لاله را دوست داری 
رنگها پریدند
تا به بیرنگی  از بهار