Sonntag, 10. März 2013
اینجا برف میبارد،اگر چه سفید است ولی آنچنان سرد است که یخ قلب اوست،اینجا زیر پایت برق بلور است و شفاف که اگر پا روی آن بگذاری با سر زمین خواهی خورد و اینجا هوایش بدون گرد و خاک و غبار که گاهی از صافی و پاکی آن سکته میکنی.در اینجا مردمانش به کارشان دلبسته اند و زندگی را با خیام قسمت کرده اند کاری را که میکنند از انجام آن لذت میبرند و در فراغت از کار کتاب و شراب را بهترین محرمان خود میدانند.در این جا مهر بی حد و حساب بهم نمیورزند که در دلشان حساب طلبکاری برایش باز کنند،هرچه در دل دارند بیپروا آشکار میکنند بدون هیچ ترسی از نامحرمان سود جو تا همه چیز برای خودشان روشن و واضح باشد،در اینجا کمتر به کسی ترحم میکنند،بلکه بیشتر داو طلبانه بدون چشم داست خاصی کمک میکند و معتقد هستند که ترحم توهین به شخصیت انسانی است و باعث خار شمردن او میشود،در اینجا برای کودکان و زنان احترامی خاص قائل هستند،البته نه به این خاطر که آنها ضعیفتر از سایرین اند، بلکه باور دارند که کودکان تنها سرمایه ارزشمند آینده و زنان جامعه هم زایندگان و مربیان سازندگان آینده دنیا هستند،در اینجا بخوبی روشن شده است که همه انسانها دارای یک حقوق از همه نظر هستندو تلاش میکنند که در نهایت به آن احترام گذارند،هر کس به ندازه دانایش انتظار از خود دارد و عمل میکند،نه به اندازه جهالت خیالی، در اینجا دری برای بهشت و دری جدا برای جهنم برای فریب خود و خدای خود وجود ندارد ،همه از یک در وارد و یا خارج میشوند ،کسی گرسنه نیست مگر اینکه آدمهای از جنس دیگری خود را به گرسنگی بزنند ،برای زیبایی امتیاز زیادی قائلند ولی نه باندازه دانائی و دانش ،هر چیز را در جای خودش استفاده میکنند البته که استثنا هم هست همانگونه که در فصول سال طبیعت هست،مبارزه برای بهتر زیستن جامعه شدت دارد و اگر اشتباهی روخ داد همه خود را در این اشتباه شریک میدنندقزات اینجا برای اجرای احکام حق دارند تا خطوط قانون را بخوانند تا احساسی به داوری نشینند.در اینجا رضایت مردم الویت اول است و اگر مسئولی از چشم مردم بیفتد خدا هم نمیتواند کمکش کند و اگر هم موفق بود فقط به وظیفه آاش عمل کرده است وخاک اینجا او را در قلب خود ثبت میکند.در اینجا عشق یعنی زندگی و زندگی یکطرفه نیست و هرگز شخص عاشق بابت از خود گذشتگیها حقی خاص قائل نخواهد شده ،چون خواست و میل خودش بوده است تا به این زندگی دست یابد،اشتراک در زندگی باعث نخواهد شد که برای زنده ماندن آنرا ادامه دهند بلکه لذات از زندگی فدای ادامه آن نمیشود،در اینجا انتقاد از خدا و نمایندگانش کاملأ آزاد است و معتقد هستند که همه چیز و همه شخص و خدا هم قابل نقد کردن هستند، استوانههای زندگی توخالی و توهم و خیال نیستند بلکه بیشتر بر پایههای علمی و تحقیقی ´حتا اگر کامل نباشد به دور نمای آن استوانه مینگرند ، در گذشتههای خود غرق در خفت یا افتخار نیستند،از آن بعنوان درسی برای ساختار آینده استفاده میکنند،زندگی را در آینده میبینند اشک تمساح و دغل بازی و ریا کمتر خریدار دارد و مردم به دون دادن امتیزای اورا بحال خود رها میکنند تا خودش از کارش لذت برده باشد.و آنها گاهاً افسوس هم میخورند ،فقط بخاطر آنکه نتوانسته اند آن اشتباه را نکنند،در اینجا دولت بمردم خودش تعلق پیدا کرده است و خود را وقف آنان کرده است،بلورهای از جنس آب که مایه زندگی است پا روی آن نمیگذارند ،،،،،
Abonnieren
Kommentare zum Post (Atom)
Über mich
Blog-Archiv
-
▼
2013
(21)
-
▼
März
(7)
- می گویند مرگ حق است،ولی من میگویم که که اجبار...
- از پلههای زندگی بالا رفتم تا به اوج بیشتری برسم ...
- من از کنار آرامگاه بزرگمردی سخن میگویم که دشمنا...
- شرف و غیرت و شهامت تو به ز هفتاد مرد بی پایه ...
- زندگی مثل خاک و آبه که حاصلش گله،اگه قالب گرفته...
- اینجا برف میبارد،اگر چه سفید است ولی آنچنان سرد...
- به چشمهایم گفتم ببار شاید تو مرا به بهار رسانی...
-
▼
März
(7)

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen