Samstag, 20. September 2014

اینجا هوا آلوده ی آلوده است
نه میتوانی‌ نفس بکشی و نه میتوانی‌ نفس نکشی
چون در هردو حالت میمیری
اینجا هوا سمّی است
باز هم   با نفس‌هایت میمیری
اینجا به جای هوای پاک
ذرات توهم و توهین وتکبر پراکنده است
اینجا فکر‌ها پر از تنش و تنفر است
اینجا بغض‌هایی‌ است که سالهاست که تبدیل کینه شده اند
و کینه‌هایی‌ که با خیانت آمیخته اند
اینجا  ترا بجای گشته‌های تاریکشان تنبیه میکنند
اینجا به جام مهر ورزی  به تو خیانت میکنند
اینجا خیانت امری عادی وجزیی از حقوقشان شده است
اینجا جنون شهوت شعله می‌کشد
شهوتی که از کودکی در ذهنشان انباشته اند
اینجا حس خودخواهی و خود پرستی‌ چشم دلشان   را کور کرده
اینجا فقط صدای خودشان را میشنوند و فقط خودشان را میبینند
اینجا حس انسانی‌ سالها ست که از غربت مرده است
و از لاشه اش گیاهی سر برآورده است
که هوای زندگی‌ را آلوده می‌کند
من جرات ترکاندن بغض گلویم را هم ندارم
لعنت به ظاهری که باطن ندارد
لعنت به  هوس‌هایی‌ که دلداگی را میکشد
لعنت به رفتاری که سر چشمه زشتی دارد 
لعنت به گفتاری که تمام آن زخم زبان و خودستایی است
لعنت به پنداری که  سؤ استفاده سرلوحه آن است
(حاکمی)

Dienstag, 25. Februar 2014

حکایت عجیبی‌ است
از دربان جهنم نقل شده است که امام  خمینی دائماً از بهشت  خارج میشود و سری به جهنم  می‌زند، روزی دربان جهنم جلوش را می‌گیرد و می‌پرسد یا امام شما را به بهشت فرستاده اند  ، چرا  اینجا تشریف میاورید،، ، جواب داد که در بهشت ائمه اطهار و امامزاده‌ها و پیامبران ( ۱۲۴۰۰۰ تا ) تشریف دارند، کمبود زنان مومنه هست و من هنوز مجرد مانده ام،، آمده‌ام که از دوزخیان  شفاعت کنم و  با خودم ۷۲ عدد  ببرم ،، دربان جهنم جواب داد ، مواظب باش که بسیاری از امامزادگان جدیدی که پس از ظهور شما در  ماه و بعد در ایران تولید و کشف شده اند هنوز بدون حوری هستند ،شما از آقای جنتی کمک  بخواهید،،اینجا جهنم است،و همه مشغول رقص و آواز و میخوارگی هستند،و حاضر نستند  همراه شما به بهشت آیند،،اینجا  زکریای رازی و خیام و  حافظ و  بو علی‌ و...... حکومت میکنند

Dienstag, 11. Februar 2014

زبان نفهمی:

وقتی‌ دو نفر سفید پوست یا دو سیاه پوست یا زرد پوست یا ... زبان همدیگر را نمی‌فهمند از کجا میدانید که  زاغ‌ها و کلاغ‌ها یا خروس‌های لاری یا معمولی یا اصلان همین گنجشکها  یا قناری‌ها  یا گاو‌ها و گوسفند‌ها یا سگ‌ها  ،،، به یک زبان  غار غار   یا بعبع یا عوو عوو کنند  یا چه چه بزند یا همین مرغ‌های بد بخت که هم در عروسی و هم در عزا سرشان را میبرند قد قد کنند و زبان هم را به فهمند،، با با انصاف هم خوب چیزی هست ، حق بدین که  آخوندها یا آخوندک‌ها هم ,هم زبان آدم‌ها یا حتا زبان  هم را هم نفهمند ،،،،

Sonntag, 9. Februar 2014


در بدر دنبال قلب می‌گشتم، هیچ کس حاضر نبود به من دل‌ بده ، آواره شده بودم و همه‌‌جا سر گردون بودم، ناچار شدم که سراغ شراب برام که بتونم با او گپی‌ بزنم، همنیجوری سرم پائین بود که وارد یک فروشگاه بزرگی شدم ، ویترین‌ها رو نگاه میکردم، یخچال فریزر‌ها رو دید میزدم که یهو چشمام به یک بسته اف‌‌‌تاد، پر از قلب‌های سالم ولی‌ یخ زده ، تازه فهمیدم که خیلی‌‌ها دلشون رو میفروشند و حتا حاضرند که دلشون یخ بزنه ، منهم یک بسته خریدم و گذاشتم که یخ شون باز شه از هر کدوم که میپر سیدم که چرا به من دلم ندادین و دل‌تون رو فروختین، جوابی نداشتند که بدند، ،گفتم که حالا که این جوریه من شما‌ها رو سرخ می‌کنم و اونقدر روی شعله دارم که بجیزونم تون ،، اره اونها ایکه دل‌ فروشند و میخاند با دلشون تجارت کنند و چشم دلشون به پول و مقام و دارایی و ظاهر دیگران است بایدم که دلشون رو حسابی‌ سرخ کرد، شما میگین بد کاری کردم ؟

Donnerstag, 26. September 2013

با د کنک‌ها وقتی‌ زیادی با د بشند یقیناً میترکند  و تیکه پاره میشوند،چون تحمل حتا با د اضافه هم مشکل است...
ولی‌ آدمها از بادکنک‌ها هم کم تحمل ترند،وقتی‌ بهر دلیلی  مثل ثروت یا مقام یا نداشتن ظرفیت هنری یا اظهارات دیگران یا خود باوری ذهنی‌ یا اتکا به گذشته‌های از دست رفته مثل زیبائی و تناسب اندام  یا پیشینیان خاک شده‌شان یا حس جنسیتی با د میشوند،  چنان میترکند که تکه پاره‌های آنها قابل جمع کردن نیست و همه اطرافیان را هم با این ترکشها نابود میکنند
امان از با د اضافی

Montag, 23. September 2013

به من بگو که فصل چشمات چه فصلیه
فصل  بهار و پائیز هر سااله میاد و میره
به من بگو که در قلبت چه خبره که صدا نداره
ساعت‌های عمر ما هم که  از وقت‌های سال و ماه و روز اند 
به من بگو که دوست داشتن چقدر می‌ارزه
اصلان اهل دوست داشتن و عشق هستی‌ یا، اینهم از گذر‌های  زمانند
به من بگو حواست کجاست که بمان نگاه نمیکنی‌
می‌ترسی‌ عکس من تو چشمات عوض بشه و .......
یا اینکه اینهم همش تماشا و فالند
انسانیت چقدر می‌ارزه...اصلان به اینجور حرفها فکر میکنی‌
یا اصلان میگی‌ انسانیت ،منی چند؟
به من خوب  و عاشقانه نگاه کن تا ترا در خود رویت کند 
به من ذول بزن  مثل خودم که خودم را در تو ریز کرده ام
به من دل‌ بده تا شیش دانگ مرا تسخیر کنی‌
میدانی‌ ،، من بجز تو سرپناه و تکیه گاهی‌ ندارم
با من باش،،اگر   به من فکر میکنی‌
نوشته حاکمی بر گرفته از  (پرتاب ۵۰۰)

Donnerstag, 19. September 2013

خیلی‌ وقت‌ها اتفاق می‌‌افتاد که طبیعت هم شما را وادار به کار‌های اجباری می‌کند که خواسته خود شما نیست.مثلاً میخواهید از یک مسیر کاملا  کوتاه و مستقیم به مقصد برسید ولی‌ ناچار میشوید  که تا مقصد  یک قسمت از مسیر  را دور بزنید،یا اگر به کوه سخت مسیری رسیدید با زدن تونل در دل‌ کوه از آن عبور کنید،یا اگر بدره یی عمیق یا رودخانه یی پر آب و پر شتاب  رسیدید روی آن ٔپل بزنید  و یا اگر به دریا  برخوردید با قایق و کشتی از آن گذر کنید،و شاید هم ناچار گردیدکه به علّت فاصله خیلی‌ زیاد و دور بودن راه به وسیله هواپیما به مقصد برسید که در این صورت باید از زمین بلند شوید و از آن با لا همه ی موجودات رزیر پا را ریزتر و کوچک تراز حد معمول ببینید و از روی سر همه برای رسیدن عبور کنید ،این دست خود شما هم نیست ،در آن بالا شخص هست که فکر می‌کند در قالب و اندازه خودش باقی‌ مانده ولی‌ بقیه که زیر پا هستند کوچک شده اند ،خوابهای شیرین هواپیما  طعم هوا و آسمان را میدهد،که هیچ ضمانتی برای فرودش بزمین  وجود ندارد،،همه میداننند که راه رفتن عادی آنهم طولانی آدم را خسته می‌کند ولی‌ از غرور آدم میکاهد.چون خسته است...از طّی مسیر پر فراز و نشیب‌ زندگی‌ خسته نباشید.................
نویسنده (حاکمی)